بی تفاوتی به سبک من!

بی تفاوتی به سبک من!

چند روزی بود که بخش تولید فرهنگی همهمه و سر و صدا بود. دلیل هیاهو این بود که یک نویسنده بزرگ قرار بود نشر کتاب جدیدش رو به انتشارات ما بسپره و همه به قولی در تکاپو بودند تا خودی نشون بدن. اول از همه این نویسنده می خواست به انتشارات ما بیاد، جلسه ای برگزار شه بعد تصمیم بگیره تا با ما کار کنه یا نه!

راستش برای من خیلی فرق نمی کرد، من همیشه آدمی بی تفاوت نسبت به اینجور مسائل بودم چون نظرم این بود که اگه کسی که می خواد ما رو در هر زمینه ای انتخاب کنه، از روی ظاهر یا اون چیزی که به دروغ به او نشون می دیم، انتخاب کنه ارزشمند و واقعی نیست. البته این رو هم بگم که من همیشه فردی مرتب و پر تلاش در زمینه کاری بودم که همین هم دلیل بر آروم بودن من در این همه هیاهو و شلوغی بود.

اگه بخوام از همهمه بخش براتون بگم اینه که همکارا اول از همه شروع کرده بودن به مرتب کردن میزها و قفسه های بالای میزشون... من واقعا کلافه شده بودم چون یکی می پرسید "از کدوم فروشگاه زونکن گرفتی؟"، یکی دیگه می پرسید "از کجا جامجله ای خریدی؟"، " این که رو میز گذاشتی کاغذ گذاشتی توش چیه؟" (البته بگم که منظورشون اکسپندینگ فایل رومیزی بود) و ...

فکر کنم اون روزها کار و کاسبی پاپکو خیلی بهتر از قبل شده بود، چون من همیشه به مسئول خرید سازمان می گفتم لوازم اداری و بایگانی پاپکو بخره و بقیه همکارا رو می سپردم به مسئول خرید!

خلاصه که من مشغول کارهای خودم بودم و دیگران مشغول به دست آوردن دل نویسنده! کار ارزش یابی دست نوشته هایی که از قبل تحویل گرفته بودم رو شروع کردم اما با سر و صدا و سوالات زیاد همکارا تمرکزم رو از دست می دادم و دلم می خواست نویسنده تماس بگیره و اعلام کنه که از چاپ کتاب منصرف شده یا اینکه با انتشارات دیگه ای قرارداد بسته!!! نمی دونم چرا مدیر سخت گیر ما برای این همه بیکاری و صحبت کردن های طولانی دیگه کسی رو توبیخ نمی کرد که بعدا فهمیدم خود او هم مشغول تدارک دیدن برای این جلسه هست.

من حتی تو خونه هم از تلفن های مکرر و طولانی مدت همکاران در امان نبودم و کلافگی ام رو به خانواده هم انتقال دادم. به خاطر همین از نویسنده و از همه همکارا و مدیرایی که کار رو با چاپلوسی می خواستن بگیرن دلخور و عصبی بودم. کم کم به روز موعود نزدیک می شدیم و از هیاهو کم شده بود. اون روز مدیر بخش کلی مواد خوراکی برای پذیرایی خریده بود و حسابی ولخرجی کرده بود. کارهایی می کردن که من اصلا درک نمی کردم و متعجب می شدم.

روزی که نویسنده معروف پا به انتشارات ما گذاشت، اول به دفتر مدیر رفت و با او صحبت کرد بعد به بخش ما اومد. مطمئن بودم که او تمام تلاش خود را کرده تا به قولی مخ نویسنده رو بزنه و سفارش تولید رو ازش بگیره. خودتون تصور کنید همه بلند شدن و تعظیم کردن!!! من با دهان باز همکارام رو تماشا می کردم و انقدر متعجب بودم که نفهمیدم نویسنده به من که رسید چطور سلام و خوش آمد گفتم یا اصلا گفتم و رسم مهمان نوازی رو به جا آوردم یا نه... نویسنده خوشبخت مثل یک خریدار تمام اتاق رو زیر نظر گرفت و طول و عرض بخش رو قدم زد. تمام میزها و قفسه ها را با نگاه بررسی می کرد و من فکر می کردم شاید قبلا مامور بهداشت بوده!

همه دوست داشتند بدونند به چه چیزی فکر می کنه؟ از بخش تولید فرهنگی خوشش اومده؟ ما رو برای چاپ کتابش انتخاب می کنه یا نه؟ به قدری سکوت توی فضا حکم فرما بود که من از اون لذت بردم و برای کارهام به این سکوت احتیاج داشتم. بنابراین کارم رو شروع کردم و غرق کار شدم...

به خودم که اومدم دیدم نویسنده بالای سر من ایستاده بود و موشکافانه من رو نگاه می کرد. خیلی خونسرد گفتم: " بفرمایید با من امری داشتید؟ " کمی قیافه شوخ به خودش گرفت و گفت: " از اونجایی که من آدم خیلی تیز و زرنگی هستم متوجه شدم که تنها کسی که اینجا چاپلوس نیست شمایید! " یک لحظه تصور کنید که همکارای هم بخش و بخش های دیگه که مطمئنم برای شنیدن حرف هایی که اینجا زده می شد، گوش تیز کرده بودن چه حالی پیدا کردن. بعد از اون همه تلاش، مرتب کردن میزها و خریدها شنیدن این حرف واقعا برای اونا گرون تمام شد و دیگه برای هیچ کس حتی بزرگ ترین نویسندگان کشور هم از این کارها نکردن.

پس از کمی مکث گفت: " به نظر من شما فرد لایقی برای سپردن کتابم برای چاپ هستید و من دوست دارم از این به بعد با انتشارات شما کار کنم و خود شما هم داستان منو ویراستاری کنید. " من نمی دونستم در اون لحظه چی بگم و به نظرم نویسنده حق داشت، اما تصمیم گرفتم برای به قول معروف خنک شدن دل همکارام بگم: " ما خوشحال می شیم با نویسنده ای مثل شما کار کنیم اما باید دست نوشته های خودتون رو به من تحویل بدید تا سر فرصت بررسی و ارزشیابی بشن، اگه ارزش داشت ویراستاری و بعد برای چاپ آماده بشن! " تصور حس و حال نویسنده و همکارای من با شما...

اگر شما هم خاطره جالبی از پاپکو یا محصولات ما دارید با ما در میان بگذارید تا در مقاله های بعدی به نام خودتان انتشار داده شود. 

ارسال شده در 1398-03-13 توسط آذین نوراللهی کسب و کار 0 122

ارسال نظرپاسخ

مقایسه 0
قبلی

محصولی وجود ندارد

بعدا تعیین می شود ارسال
0 تومان مالیات
0 تومان جمع کل

با احتساب مالیات

مشاهده و تکمیل سبد خرید